تبليغاتX
فوضول باشی
فوضول باشي
Main My profile designer
RSS
شعار من

عشق فقط احساس نیست قدرتی بی نهایت است.
جستجو در سايت
"لطفا از کلمات کليدي براي جستجو استفاده کنيد !!!


طراح قالب

www.TakTemp.com
حضرت علی اکبر(ع)

بعد از آن حق بانگ وا ويلا شنيد، تا که نوبت بر علی اکبر رسيد
اذن ميدان داد و او آرام رفت، گوييا از جان مولا کام رفت
تا رکابش سوی ميدان می کشيد، چند قدم آقا به دنبالش دويد
شبه پيغمبر بران بر خصم دون، عالمی از رزم او غرق جنون
گفت لشگر او رسول اللّه بود، گر خطا نبود خود اللّه بود
نعره زن بر قلب دشمن حمله کرد، لشگر از تيغش فغان و ناله کرد
بذر غيرت در دل او کشته است، شبه پيغمبر خدايا تشنه است
بعد جنگی بس نمايان ای دلير، باز گرد و از پدر قوّت بگير
تشنه ام بابا کمی آبم بده، با بيان گرم خود تابم بده
العطش بابا ببين بس تشنه ام، گفت بابا جان جان شرمنده ام
عشق بازی با پدر با تشنگی، سهم بابايش فقط شرمندگی
دل عطش دارد به ديدار پدر، قوّتی گرديده در تيغ پسر
پس رکابش سوی ميدان صاف کرد، در میان موج دشمن تاخت کرد
رزم او هم چون نبرد حيدر است، صف شکن او غيرت اله صفدر است
چون علی در جنگ دشمن تاب داشت، آن طرف بابا دلی بی تاب داشت
این طرف بابا به ذکر کردگار، آن طرف او در میان کارزار
این طرف دستی به سوی آسمان، آن طرف او زير تيغ کافران
این طرف مولا به حق در راز بود، آن طرف پرواز او آغاز بود
این طرف چشمی به راهش منتظر، آن طرف تيغی به فرقش منکسر
بس عطش افتاده بر شبه رسول، بی قرار و مضطرب ماه بتول
ناگهان اکبر ز روی زين فتاد، نيزه و شمشير کين بر دين فتاد
نيزه ای پهلوی او را می دريد، تيغ کين بر فرق ماهش می تنيد
خنجری پر کينه اندر سينه است، خط خون تابيده بر آيينه است
تير صد پر در میان چشم داشت، هم چنان از جور دشمن خشم داشت
تيغ او از کف فتاده بر زمين، گوييا حق گشته از داغش غمين
اسب ها آماده اند بر تاختن، تا که کار شبه حق را ساختن
چون لگد بر پشت و پهلويش فتاد، قصه ديوار و در يادش فتاد
اسب ها بر جسم پاکش تاختند، جسم اکبر عِربن عِربا ساختند
ناگهان فرياد زد با بانگ شين، بر زمين افتاده ام بابا حسين
تا که مولا بانگ فرزندش شنيد، مضطرب او سوی ميدان می دويد
چون حسين بر نعش پاکش نوحه کرد، چشم حق از داغ اکبر گريه کرد
سر به روی دامن بابا نهاد، بی قراری بر دل آقا نهاد
سر به روی سينه اما بی قرار، ناگهان از دل رها فرياد زار
از زمين برخيز و يک بار دگر، نام بابا را ببر جان پدر

التماس دعا

بعضی از دوستان فایل صوتی را خواسته بودند، می تونید دانلود کنید.

حضرت علی اکبر

حضرت قاسم

دیشب داشتم آپ می کردم که برق رفت.



به قلم هاش | لينک ثابت |جمعه 28 دی1386|


حضرت قاسم(ع)

راستش رو بخواين نمیدونم چرا اما این نوحه هايی که تو این هئيت ها می خونن اصلاً بهم حال نمیده،ون اصل ماجرا رو نمی گن، از این مصيبت يه قصه ساختن. اما این شعری که عصار خونده و نمی دونم شاعرش کيه بد جوری این واقعه رو میگه، که سعی میکنم هر شب يه روضه اش رو بذارم. این برايه حضرت قاسم(ع) ٫ اگه جاییش رو اشتباه نوشتم بگین، آخه خودم نوشتم ممکنه اشتباه شنیده باشم:

بعد از آن قاسم مقابل با عمو، اذن ميدانش نداده روبرو

مضطرب این سو به آن سو بی قرار، مادرش آمد کند درمان کار

نامه ی بابا برايش خوانده است، چون پدر اذنش به ميدان داده است

نامه را بگرفته و بس شادمان، هم چو رعدی تندری شير دمان

بند کفشی بسته آن ديگر رها، رو به سوی خيمه آن مهلقا

السلام٫ مولای من بابا عمو، قاسم این سو با حسين از روبرو

نامه را داد و دگر خاموش بود، از دل و جان او سرا پا گوش بود

چون که دست خط برادر را بديد، خط اشکی روی رخسارش دويد

با سؤالی رمز حق را باز کرد، از بلايی بس عظيم آغاز کرد

مرگ در کامت چگونه در سر است، از عسل ای جان جان شيرينتر است

نوجوان قاسم در آغوشش نشست، از عمو صد بوسه بر رويش نشست

بر تنش آيا زره اندازه بود، نه رفيقان قاسم هم دور دانه بود

داشت پايش تا رکاباش فاصله، دشمنان آن سو کشيدن هلهله

با خدايش لحظه هايی راز کرد، او سپس آهنگ ميدان ساز کرد

تيغ در کف در دفاع حق شتافت، قلب آقا در فراقش می گداخت

حمله ور غريد بر اعدای دون، نعره زن چون شير غران غرق خون

گفت لشگر قاسمم ابن الحسن، در دفاع از عمو بر تن کفن

کوفيان آماده ام بر جنگتان، حق کند لعنت بر این نيرنگتان

او رجز می خواند و در لشگر تنيد، هر کسی از روبرويش می رميد

يک نفر فرياد زد سنگش زنيد، هم چو بابا تير بارانش کنيد

چون کمانداران نشستند بر زمين، گشت بر پا در فلک صوتی حزين

تيرها بر جسم پاکش بوسه زد، خاک خون بر چشم ماهش سرمه زد

مهر عشقی بر تنش سم ستور، زير تيغ و مشت کين و درد و زور

شهد شيرين عسل در جام او، کرد فرياد ای عمو جان ای عمو

قاسمت روی زمين افتاده است، جان خود بر تيغ دشمن داده است

استخوانم با هزاران زمزمه، خرد شد چون استخوان فاطمه

بر زمين افتاده و آرام بود، چون سرش بر دامن مهکام بود

جسم پاره پاره بر جانش گرفت، آسمان غريد و بارانش گرفت



به قلم هاش | لينک ثابت |چهارشنبه 26 دی1386|


عرفان حلقه

نه خیر انگار تو این دنیا یه دونه فوضول هم پیدا نمی شه که بده من واسش فوضولی کنم!!!(منظورم پیشنهاد دادن موضوع واسه پست های بعدیه)

خوب واسه ی همین تو این پست فوضولی خودم گل کرده، بخونین شاید -حس کنجکاوی- شمام تحریک شه....

 " تا اینكه یك روز یكی از دوستانم كه به خاطر بیماریش در بیمارستان بستری بود با من تماس گرفت و به من گفت كه در بیمارستان با خانواده‌ای آشنا شده كه پسرشان دچار مرگ مغزی شده است و قرار بود كه فردای آن روز اعضای بدن او را هدیه كنند. من برای او فقط فرادرمانی یك طرفه را اعلام كردم؛ همین. واقعاً برایم غیر قابل باور بود كه یك بیمار مرگ مغزی برگردد. با این حال هر لحظه برایش فرادرمانی اعلام می‌كردم و جالب این بود كه حتی اسم این پسر را هم نمی‌دانستم. فردای آن روز كه دوستم دوباره با من تماس گرفت به من گفت كه صبح امروز قبل از عمل، این بیمار مرگ مغزی (باز هم تاكید می‌كنم مرگ مغزی) به طور معجزه آسایی برگشته است. طوری كه حتی پزشكان او هم نتوانسته بودند دلیلی برایش پیدا كنند. " 

کپی شده از interuniversal.persianblog.ir

خوب نظر شما در این مورد چیه؟ شما به فرادرمانی اعتقاد دارید؟ تا حالا تجربه کردید؟

منتظر نظر خود فوضول باشی در پست بعدی باشید.



به قلم هاش | لينک ثابت |جمعه 21 دی1386|


تهران و این همه برف!!!

 

برف می بارد و چون آتشدان گرم از خاطره دیرینم

 چند سالست که تنها بر برف جای پاهای تو را می بینم

م.شهشهانی

هی با خودمون می گیم چرا برف نمیاد که بتونیم یه برف بازی حسابی بکنیم، حالا که برف میاد می گین سرده، سر می خوریم، اه چقدر برف میاد، ۶ ساعت تو ترافیک خیابونای یخ زده بودم ... .بیخیال این حرفا، همین الان پاشین بیاین برف بازی.

دیروز انقدر ناراحت بودم که از ۴شنبه تهران نبودم و برفا آب شده بودن. اما امروز تلافی شد، چون اومدیم دانشگاه، امتحانمون تعطیل شد و یه چند ساعتی و جلو دانشکده برف بازی کردم.

ببار ببار ای آسمون ای آسمون ....



به قلم هاش | لينک ثابت |یکشنبه 16 دی1386|


عید غدیر مبارک

تکمیل شدن دین رسول الله و عید اعلام امامت مولای عشق بر تمام شیعیان مبارک



به قلم هاش | لينک ثابت |شنبه 8 دی1386|


ایران !!!

 

مکان -> مترو دانشگاه شریف ، زمان -> ساعت ۱۹:۳۰ روز ۲شنبه
همه چی از اینجا شروع شد:

من ، علی و حسن سوار مترو شدیم .(از شانسمون ۳ تا جای خالی گیر اومد و نشستیم.) حسن گفت : "وای بازی رئال و بارسا رو دیدین، خیلی بد باخت" ....  و بحث علی و حسن که خیلی فوتبالین ادامه دادن تا به وضع پرسپولیس و کاپلو و تیم ملی انگلیس هم رسیدگی کردن. نمی دونم چی شد که علی یه دفعه گفت : "بچه ها شما ساعت شنی رو نگاه می کنید" و بحث فیلم ادامه پیدا کرد که بازیگر باید پر انرژی باشه و چرا یه فیلم انقدر سانسور می کنن که فقط ۱ ساعتش میمونه، آخه اگه می خوای بسانسوری خوب پخش نکن. این همه فیلم که نیاز به سانسور نداره هست، اینا رو پخش کن.

تا اینکه

رسیدیم به ایستگاه گلبرگ، من و حسن پیاده شدیم که من برگشتم به حسن گفتم :" این تیکه معاصر چهل سرباز رو دیدی" و چون ندیده بود واسش تعریف کردم و به این نتیجه رسیدیم که ایران در بعضی زمان ها اربابانی داشته که همه جوره بهش ظلم کردن .( اِ آقا برداشت سیاسی نکن). از کوچک شدن نقشه اش گرفته تا بردن منابع و معادنش. ۸ سال جنگ با کشوری که الان شده کشور دوست و برادر و همسایه. وارد کردن تولیدات و کالاهایی که داره جوونای این مملکت رو از اصالتشون دور می کنه از ساده هاش مثل البسه ای که با شرع و عرف ما تضاد داره گرفته تا قرص های کوفت و زهر مار روانگردان.

حالا سوال اینه: فرهنگ ما کجاست؟ راه حل چیه؟



به قلم هاش | لينک ثابت |سه شنبه 4 دی1386|


بازگشت فوضول باشی

شب یلدا


سلام سلام صد تا سلام
این چند وقته که نمی نوشتم واسه این بود که واقعا وقت نمی کردم. اما از امروز فوضول باشی حداقل هفته ای یه بار به آپ می شه. اول می خواستم این بلاگ محفلی باشه واسه فوضول ها که هر چی به ذهنشون می رسه و می خوان دربارش بدونن بگن و من واسشون جواب رو پیدا کنم و در پست بعدی بنویسم. اما به نظر می آد فوضول دیگه ای بجز خودم وجود نداره، باشه عیبی نداره(البته اگه فوضولیتون گل کرد می تونین بگین و من جواب می دم) هاش به کار خودش ادامه می ده با نیروی بیشتر.
می خواستم دیروز روز بازگشت هاش باشه که چون تب و لرز کردم و شب یلدا رو توی تخت و زیر پتو گذروندم و به جای آجیل و میوه داشتم قرص و دارو می خوردم نتونستم که بازگشت فوضول باشی رو اعلام کنم، امیدوارم به شما خوش گذشته باشه.
خوب بزارید از این مدتی که نبودم بگم، امتحانا و میان ترم ها و رفتن به خوابگاه تا با بچه ها شب امتحان درس خوندنا و امتحانای خفن دادنا و نمره بعضیاش خوب و بعضیاش بد شدنا و اینا همه اش به کنار که بد جوری تو این چند وقته پوست ما رو کندن، که خدا پوستشون رو بکنه ،اما بالاخره تموم شد. خدایا شکرت.
خدایا آرزوهای این چند وقتم که هنوز بر آورده نشده، اما خودت به کرمت هم آرزوهای من رو برآورده کن هم آرزوهای همه رو.
بعد از آخرین امتحانی که دادیم(4شنبه) با چند تا از بچه ها رفتیو خوابگاه زنجان واسه فوتبال بازی کردن . چون کسی نبود من یکی که حدود 3-4 ساعتی تو زمین بودم. همه بدنم درد گرفته بود، بعدش به درخواست علی با پسر خاله ام و پسر خاله اش شام رفتیم بیرون و شد " ما و سارا و یه شب به یاد موندنی" و جاتون خالی فرداش هم بچه های 86ای مون رو بردم اردو، همه مون یخ زده بودیم. انقدر سرد بود که کسی حال برف بازی کردن هم نداشت فقط تونستیم 2-3 ساعت برف بازی کنیم. بعدش هم که برنامه ی ناهار و 2 ساعته 10 کیلو جوجه رو سیخ کشیدیم و کباب کردیم(در همان شرایطی که داشتیم یخ می زدیم) دست بچه ها درد نکنه، خیلی همکاری کردن.
تازه بعد از اون هم تولد یه گل پسر بود(سپهر) که من و سینا تا حدود 12:30 خونشون بودیم. دیگه خودتون حساب کنید می فهمید که شب جنازه من رسید خونه.
یه خبر دیگه هم که دارم اینه که خونه ی وصله عوض شد!!
می تونین هر هفته فوضول باشی رو چک کنید و پست جدید رو هم بخونید. اگه موضوعی هم پیشنهاد بدین استقبال می کنم.



به قلم هاش | لينک ثابت |شنبه 1 دی1386|


آخرين مطالب
تولدم مبارک
سال نو مبارک
چهارشنبه سوری
جاتون خالی!!!
فاصله نسلها
اینترنت
آشنايی با فرادرمانی
لبخند خدا (قیصر امین پور)
حضرت علی اکبر(ع)
حضرت قاسم(ع)
موضوعات
علمی مذهبی هاش نویس
بایگانی
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
نويسنده
نويسنده وبلاگ :
هاش