
راستش رو بخواين نمیدونم چرا اما این نوحه هايی که تو این هئيت ها می خونن اصلاً بهم حال نمیده،ون اصل ماجرا رو نمی گن، از این مصيبت يه قصه ساختن. اما این شعری که عصار خونده و نمی دونم شاعرش کيه بد جوری این واقعه رو میگه، که سعی میکنم هر شب يه روضه اش رو بذارم. این برايه حضرت قاسم(ع) ٫ اگه جاییش رو اشتباه نوشتم بگین، آخه خودم نوشتم ممکنه اشتباه شنیده باشم:
بعد از آن قاسم مقابل با عمو، اذن ميدانش نداده روبرو
مضطرب این سو به آن سو بی قرار، مادرش آمد کند درمان کار
نامه ی بابا برايش خوانده است، چون پدر اذنش به ميدان داده است
نامه را بگرفته و بس شادمان، هم چو رعدی تندری شير دمان
بند کفشی بسته آن ديگر رها، رو به سوی خيمه آن مهلقا
السلام٫ مولای من بابا عمو، قاسم این سو با حسين از روبرو
نامه را داد و دگر خاموش بود، از دل و جان او سرا پا گوش بود
چون که دست خط برادر را بديد، خط اشکی روی رخسارش دويد
با سؤالی رمز حق را باز کرد، از بلايی بس عظيم آغاز کرد
مرگ در کامت چگونه در سر است، از عسل ای جان جان شيرينتر است
نوجوان قاسم در آغوشش نشست، از عمو صد بوسه بر رويش نشست
بر تنش آيا زره اندازه بود، نه رفيقان قاسم هم دور دانه بود
داشت پايش تا رکاباش فاصله، دشمنان آن سو کشيدن هلهله
با خدايش لحظه هايی راز کرد، او سپس آهنگ ميدان ساز کرد
تيغ در کف در دفاع حق شتافت، قلب آقا در فراقش می گداخت
حمله ور غريد بر اعدای دون، نعره زن چون شير غران غرق خون
گفت لشگر قاسمم ابن الحسن، در دفاع از عمو بر تن کفن
کوفيان آماده ام بر جنگتان، حق کند لعنت بر این نيرنگتان
او رجز می خواند و در لشگر تنيد، هر کسی از روبرويش می رميد
يک نفر فرياد زد سنگش زنيد، هم چو بابا تير بارانش کنيد
چون کمانداران نشستند بر زمين، گشت بر پا در فلک صوتی حزين
تيرها بر جسم پاکش بوسه زد، خاک خون بر چشم ماهش سرمه زد
مهر عشقی بر تنش سم ستور، زير تيغ و مشت کين و درد و زور
شهد شيرين عسل در جام او، کرد فرياد ای عمو جان ای عمو
قاسمت روی زمين افتاده است، جان خود بر تيغ دشمن داده است
استخوانم با هزاران زمزمه، خرد شد چون استخوان فاطمه
بر زمين افتاده و آرام بود، چون سرش بر دامن مهکام بود
جسم پاره پاره بر جانش گرفت، آسمان غريد و بارانش گرفت