تبليغاتX
فوضول باشی
فوضول باشي
Main My profile designer
RSS
شعار من

عشق فقط احساس نیست قدرتی بی نهایت است.
جستجو در سايت
"لطفا از کلمات کليدي براي جستجو استفاده کنيد !!!


طراح قالب

www.TakTemp.com
تولدم مبارک

معذرت از این که این ۱ ماه فرصت آپ کردن پیدا نمی کردم.

این بار به عنوان کیک تولد چند تا آهنگ "تولد مبارک" گذاشتم که می تونید از ادامه مطلب دانلود کنید.

 


:. ادامه مطلب .:

به قلم هاش | لينک ثابت |چهارشنبه 4 اردیبهشت1387|


سال نو مبارک

خدایا همه آرزوها را برآورده کن



به قلم هاش | لينک ثابت |جمعه 2 فروردین1387|


چهارشنبه سوری

آپلود و بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت

آپلود و بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت

آپلود و بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت

 آخه چرا کاری کنیم که بعدا یک عمر پشیمونی به بار بیاره، واقعا به سر و صداش می ارزه که مثل این عکسا بشین؟!! خداییش نه.

بابا یه آتیش کوچیک روشن کنیم و از روش بپریم. بعدش هم بیایم بشینیم پیش خونواده یه چایی بخوریم و یه تخمه ای بشکونیم و یه فیلمی تماشا کنیم. به خدا بیشتر خوش می گذره.



به قلم هاش | لينک ثابت |سه شنبه 28 اسفند1386|


جاتون خالی!!!

 

دو هفته پیش قرار بود بریم کویر مرنجاب که چون ۲۸ صفر بود و خونه مامان جونم (مادر بزرگم) آش پزون کنسل شد. اما روز قبلش با چند تا از رفقا رفتیم دشت هویج . برف بود به ارتفاع ۱ متر، فقط بدیش این بود که تریپ یخ زده بود، اما خیلی خوش گذشت . یه عکس خوشگل هم تو پست آخر یاهو 360 ام گذاشتم. برفا عین مروارید تو عکس.

اما این هفته هزاران برابر بیشتر خوش گذشت، شاعر می گه اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد. یه کوه نوردی، اونم چی، شبونه. چه غذای با حالی خوردیم ،عدسی با تخم مرغ با خورشت بادمجان (اینی که گفتم یه غذا بود) صبحش هم رفتیم واسه قله، چه بادی میومد، می شد باهاش پرواز کرد. خلاصه می کنم واسه این که فقط می خواستم دلتون رو بسوزونم که سوزوندم.



به قلم هاش | لينک ثابت |یکشنبه 26 اسفند1386|


اینترنت

یعنی واقعاْ اینترنت ایران به چند تا کابل نوری بنده، که اونم کجا از وسط خلیج نیلگون همیشه فارس رد شده؟!؟!

حالا می دونی چی شده؟

یه کشتی لنگر انداخته و انقدر نشونه گیریشون خوب بوده که زده این کابل نوری ها رو شکونده.

چرا بعد از این همه سال و پیشرفت علم باید یه همچین اتفاق هایی بیافته؟!؟! پس این ایستگاه های فضایی واسه چی درست شدن؟ واسه این که ایران هم تو یه دونه شراکت داشته باشه که اینجوری سرعت اینترنتش به خاطر یه حادثه مسخره نخوابه.

ما کی می خوایم خودمون رو به تکنولوژی روز برسیم، دیگه ما نباید راه بقیه رو بریم بعضی وقتا واسه پیشرفت باید تقلب کرد از یه سری نتایج بهره برد.

ممکنه تا حل این مشکل فضول باشی نتونه آپ بشه. 



به قلم هاش | لينک ثابت |جمعه 19 بهمن1386|


لبخند خدا (قیصر امین پور)

این شعر واقعاٌ فوق العاده است، حتماٌ بخونید.

پیش از این ها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب، طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچکس را در حضورش راه نیست

پیش از این ها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین از آسمان از ابرها

زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی عذابش آتش است

تا ببندی چشم ... کورت می کند
تا شوی نزدیک ... دورت می کند !!

کج گشودی دست ... سنگت می کند !!
کج نهادی پای ... لنگت می کند !!

تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند !!

با همین قصه دلم مشغول بود
خواب هایم خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا !!

هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله
سخت مثل حل صدها مسأله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب ...

 دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر این جا کجاست؟؟
گفت این جا خانه ی خوب خداست !!

گفت این جا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند !

با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود گفتگویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا در زمین؟!

گفت آری خانه ی او بی ریاست ...
فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش ... روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است !!

دوستی را دوست معنا می دهد
قهر هم با دوست معنا می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست ...
قهری او هم نشان دوستی است

تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد ...

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود ...

می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد !!

می توان درباره ی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت ...
با دو قطره صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند !!

می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد !!

می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت ...

مثل این شعر روان و آشنا
پیش از این ها فکر می کردم خدا...



به قلم هاش | لينک ثابت |پنجشنبه 4 بهمن1386|


تهران و این همه برف!!!

 

برف می بارد و چون آتشدان گرم از خاطره دیرینم

 چند سالست که تنها بر برف جای پاهای تو را می بینم

م.شهشهانی

هی با خودمون می گیم چرا برف نمیاد که بتونیم یه برف بازی حسابی بکنیم، حالا که برف میاد می گین سرده، سر می خوریم، اه چقدر برف میاد، ۶ ساعت تو ترافیک خیابونای یخ زده بودم ... .بیخیال این حرفا، همین الان پاشین بیاین برف بازی.

دیروز انقدر ناراحت بودم که از ۴شنبه تهران نبودم و برفا آب شده بودن. اما امروز تلافی شد، چون اومدیم دانشگاه، امتحانمون تعطیل شد و یه چند ساعتی و جلو دانشکده برف بازی کردم.

ببار ببار ای آسمون ای آسمون ....



به قلم هاش | لينک ثابت |یکشنبه 16 دی1386|


ایران !!!

 

مکان -> مترو دانشگاه شریف ، زمان -> ساعت ۱۹:۳۰ روز ۲شنبه
همه چی از اینجا شروع شد:

من ، علی و حسن سوار مترو شدیم .(از شانسمون ۳ تا جای خالی گیر اومد و نشستیم.) حسن گفت : "وای بازی رئال و بارسا رو دیدین، خیلی بد باخت" ....  و بحث علی و حسن که خیلی فوتبالین ادامه دادن تا به وضع پرسپولیس و کاپلو و تیم ملی انگلیس هم رسیدگی کردن. نمی دونم چی شد که علی یه دفعه گفت : "بچه ها شما ساعت شنی رو نگاه می کنید" و بحث فیلم ادامه پیدا کرد که بازیگر باید پر انرژی باشه و چرا یه فیلم انقدر سانسور می کنن که فقط ۱ ساعتش میمونه، آخه اگه می خوای بسانسوری خوب پخش نکن. این همه فیلم که نیاز به سانسور نداره هست، اینا رو پخش کن.

تا اینکه

رسیدیم به ایستگاه گلبرگ، من و حسن پیاده شدیم که من برگشتم به حسن گفتم :" این تیکه معاصر چهل سرباز رو دیدی" و چون ندیده بود واسش تعریف کردم و به این نتیجه رسیدیم که ایران در بعضی زمان ها اربابانی داشته که همه جوره بهش ظلم کردن .( اِ آقا برداشت سیاسی نکن). از کوچک شدن نقشه اش گرفته تا بردن منابع و معادنش. ۸ سال جنگ با کشوری که الان شده کشور دوست و برادر و همسایه. وارد کردن تولیدات و کالاهایی که داره جوونای این مملکت رو از اصالتشون دور می کنه از ساده هاش مثل البسه ای که با شرع و عرف ما تضاد داره گرفته تا قرص های کوفت و زهر مار روانگردان.

حالا سوال اینه: فرهنگ ما کجاست؟ راه حل چیه؟



به قلم هاش | لينک ثابت |سه شنبه 4 دی1386|


بازگشت فوضول باشی

شب یلدا


سلام سلام صد تا سلام
این چند وقته که نمی نوشتم واسه این بود که واقعا وقت نمی کردم. اما از امروز فوضول باشی حداقل هفته ای یه بار به آپ می شه. اول می خواستم این بلاگ محفلی باشه واسه فوضول ها که هر چی به ذهنشون می رسه و می خوان دربارش بدونن بگن و من واسشون جواب رو پیدا کنم و در پست بعدی بنویسم. اما به نظر می آد فوضول دیگه ای بجز خودم وجود نداره، باشه عیبی نداره(البته اگه فوضولیتون گل کرد می تونین بگین و من جواب می دم) هاش به کار خودش ادامه می ده با نیروی بیشتر.
می خواستم دیروز روز بازگشت هاش باشه که چون تب و لرز کردم و شب یلدا رو توی تخت و زیر پتو گذروندم و به جای آجیل و میوه داشتم قرص و دارو می خوردم نتونستم که بازگشت فوضول باشی رو اعلام کنم، امیدوارم به شما خوش گذشته باشه.
خوب بزارید از این مدتی که نبودم بگم، امتحانا و میان ترم ها و رفتن به خوابگاه تا با بچه ها شب امتحان درس خوندنا و امتحانای خفن دادنا و نمره بعضیاش خوب و بعضیاش بد شدنا و اینا همه اش به کنار که بد جوری تو این چند وقته پوست ما رو کندن، که خدا پوستشون رو بکنه ،اما بالاخره تموم شد. خدایا شکرت.
خدایا آرزوهای این چند وقتم که هنوز بر آورده نشده، اما خودت به کرمت هم آرزوهای من رو برآورده کن هم آرزوهای همه رو.
بعد از آخرین امتحانی که دادیم(4شنبه) با چند تا از بچه ها رفتیو خوابگاه زنجان واسه فوتبال بازی کردن . چون کسی نبود من یکی که حدود 3-4 ساعتی تو زمین بودم. همه بدنم درد گرفته بود، بعدش به درخواست علی با پسر خاله ام و پسر خاله اش شام رفتیم بیرون و شد " ما و سارا و یه شب به یاد موندنی" و جاتون خالی فرداش هم بچه های 86ای مون رو بردم اردو، همه مون یخ زده بودیم. انقدر سرد بود که کسی حال برف بازی کردن هم نداشت فقط تونستیم 2-3 ساعت برف بازی کنیم. بعدش هم که برنامه ی ناهار و 2 ساعته 10 کیلو جوجه رو سیخ کشیدیم و کباب کردیم(در همان شرایطی که داشتیم یخ می زدیم) دست بچه ها درد نکنه، خیلی همکاری کردن.
تازه بعد از اون هم تولد یه گل پسر بود(سپهر) که من و سینا تا حدود 12:30 خونشون بودیم. دیگه خودتون حساب کنید می فهمید که شب جنازه من رسید خونه.
یه خبر دیگه هم که دارم اینه که خونه ی وصله عوض شد!!
می تونین هر هفته فوضول باشی رو چک کنید و پست جدید رو هم بخونید. اگه موضوعی هم پیشنهاد بدین استقبال می کنم.



به قلم هاش | لينک ثابت |شنبه 1 دی1386|


من یکی کم نمیارم

 

اون روزی که ۱۲۰-۱۳۰ روز مونده بود با خودم می گفتم طاقت نیمارم....

اما

....

..

حالا که ۴۰ روز بیشتر نمونده مطمئن شدم که کم نمیارم و امکان نداره پا پس بکشم.
ولی بازم با تمام وجود خدا خدا می کنم این کاش ۴۰ روز رو نادیده بگیری.



به قلم هاش | لينک ثابت |جمعه 18 آبان1386|


آخرين مطالب
تولدم مبارک
سال نو مبارک
چهارشنبه سوری
جاتون خالی!!!
فاصله نسلها
اینترنت
آشنايی با فرادرمانی
لبخند خدا (قیصر امین پور)
حضرت علی اکبر(ع)
حضرت قاسم(ع)
موضوعات
علمی مذهبی هاش نویس
بایگانی
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
نويسنده
نويسنده وبلاگ :
هاش